بُنگُروز
بنگروز در گویش دزفولی به زمان اذان صبح و لحظات ناب استجابت دعا گفته می شود 
پيوندهای روزانه

دیروز پدر شهید بهزاد تابان به پسرش رسید! او مدتی زیادی را با بیماری سپری کرد و این اواخر در بیمارستانی در تهران بستری بود و دیروز صبح بالاخره تسلیم حق شد! دیشب با دوستان در مسجد وقتی در مورد مرحوم حاج نظام تابان صحبت می کردیم به بچه ها می گفتم حاج نظام سال 65 پس از شهادت بهزاد به نوعی از این دنیا رفته بود! به نظرم از جهات مختلفی داغ فراق فرزند برای پدران و مادران  شهدا متفاوت بوده است ؛ مواردی از قبیل ظرفیت انسانها، تعداد فرزندان، نوع ارتباط فرزند با والدین، نحوه شهادت و...در این رابطه موثر است.

بهزاد رابطه عجیبی با پدر داشت و نحوه شهادتش و بویژه شرایط خاص پیکر مبارکش حاج نظام را از پا انداخت و همگان شکستن وجود او را پس از شهادت بهزاد به وضوح دیدند.

حاج نظام در مورد فرزند شهیدش می گفت؛ آخرین باری که خودش با دست خودش فرزندش را که تازه پانزده سالش تمام شده بود با ماشین به سمت نیروهای اعزام کننده فرستاده بود.

می گفت: مثل اینکه بمن الهام شده بود که بار آخرش است و میخواستم دست و پایش را ببندم و در زیرزمین بیندازم!

 به او گفتم بهزاد هر چه میخواهی به شما میدهم اگر موتورسیکلت میخواهی برایت میخرم ولی به جبهه نرو و فرزندم گفت پدر اگر تمام دنیا را بمن بدهی مانع رفتن من نمیتوانی بشوی.

بهزاد البته در وصیتش نوشت: گرچه ميدانم كه زحمات فراواني براي اين حقير كشيده ايد و مرا تا به اين حد رسانيده ايد و انتظار داشته ايد ولي مسئله ي جنگ و جهاد خيلي اساسي تر است، باشد كه مرا ببخشيد و حلالم كنيد.

و اکنون حاج نظام  هم رفته است و شاید دلش آرام شده است که دیگر می تواند بهزاد را سیر ببیند.

یادش بخیر! بهزاد آنقدر شوخ و فضول! بود که کمتر کسی فکر می کرد به این زودی ها برود؛ ولی در کربلای 5 رفت؛ او سخت ترین واحد یعنی  واحد تخریب را انتخاب کرد و زودتر از خیلی ها جام شهادت را نوشید.

سال 65 در بحبوحه عملیات کربلای 5  وقتی خبر شهادت بهزاد را شنیدم آنهم با پیکری بدون سر؛ وجودم آتش گرفت! تازه سعید سعاده را در کربلای 4 از دست داده بودم و حال به فاصله کمی بهزاد هم رفته بود و من امروز پس از سالها احساس می کنم چقدر آن روزها خدا به ما صبر داده بود و خودمانی بگویم چقدر پوست کلفت بوده ایم!

بگذریم!

فردا چهارشنبه ساعت 9 صبح مراسم تشییع پدر بهزاد است که قرار است در شهید آباد در قطعه صالحین دفن شود و  بعد از ظهر هم از ساعت 5/30تا7/30  در مسجد امام حسن عسکری(ع) مجلس ترحیم اوست؛ بیائید! بهزاد خوشحال می شود...!


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس، متفرقه
[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

تابستان سال 61 بود و مصادف با ماه رمضان ؛ بچه ها گاهی در جبهه بودند و گاهی در شهر. عملیات بزرگ فتح المبین و بیت المقدس شوری در بین بچه ها ایجاد کرده بود و از طرفی فرصتی برای گسترش فرهنگ معنویت جبهه ها در شهر فراهم شده بود...

شاید هم دلتنگی بچه ها و دور شدنشان در شهر باعث شده بود که آنها بهانه ای را برای دور هم بودن بیابند و مثل جبهه ساعتی را با هم باشند و از این رهگذر با خدای خود نجوائی داشته باشند...

هر چه بود «جمال قانع» دست بکار شد! «جمال » مثل اسمش جذاب و دوست داشتنی بود! اخلاقش همه را به خود جذب می کرد...

او پیشنهاد کرد حال که ماه رمضان در پیش است و ما هم مشتاق دیدن دوستان ؛ چه بهتر که همه با «دوست» ساعتی را سپری کنیم..

او از دعای افتتاح که در شبهای ماه رمضان خوانده می شود گفت و دوستان را قانع کرد تا هر شب در منزلی جمع شوند و «اللهم افتتح الثناء بحمدک» بگویند...

«علی کاظم خانی» آن روزها مرکز ثقل این گروه کوچک بود او اگرچه به تقدیر خداوند پای در جبهه نداشت اما دلش به وسعت دریا در شبهای عملیات موج می زد و گاه خدایش را به شهادت می طلبید که مرا نیز رزمنده این عرصه بخوان و بدان! و کسی چه می داند شاید او را نیز پاداش مجاهدا ن راه خدا داده اند...

(علی کاظم خانی 32 سال است مدیر این جلسه معنوی است)

آن روزها دزفول خاکریزی بود پر از بمب و موشک و فریاد...! جلسه کوچک بچه های قصه ما در زیرزمین خانه ها فرصت زمزمه و نجوای دعای هر شب ماه رمضان می یافت و گاه ندای افتتاح با صدای موشکی همراه می شد و «اللهم نشکو الیک» بچه ها با اشک چشم یتیمی همنوا می شد...

اعضای این جلسه کوچک از یک مسجد و یا محله خاص نبودند؛ جبهه فصل مشترک آنان بود و البته غیبت ولی شان، چشم شان را نم ریز کرده بود...

گاه در پی زمرمه «کثره عدونا» و در هنگامه فرمان نائب ولی شان، جبهه میعادگاه آنان می شد و جلسه کوچک قصه ما با دو نفر برگزار می شد: علی کاظم خانی و دیگری...!

رمضان آن سال گذشت و رمضانهای دیگری آمدند...اگرچه این جلسه دوستان زیادی را در کنار هم نشاند اما در هر عملیاتی گلی از این گلستان پرشکوفه پر می کشید و هر سال شهادت دوستی اشکی را به ارمغان می آورد؛ آنقدر که به جای اعضاء، منزل شهدا در لیست اولویت انتخاب قرار گرفت...

گاه شهید آینده ای خود برای دعای افتتاح در منزل شهیدی دعوت می شد...!

(دعوت نامه ای که در زمان حیات مبارک شهید گیمدیلی فرستاده شد و دعوت شده بود برای دعای افتتاح در منزل شهیدان : احمد یزدی زاده،عظیم مروارید نژاد ، ورجاوند)

حسن بویزه،مسعود گرگ زاده ، غلامرضا غلام زاده، حمید صالح نژاد،محمد رضا صالح نژاد،حمید گیمدیلی، عبدالرحیم بختیاری ، علی قلمبر ، علی پارسافرد ، حمید رضا کاظم خانی، مصطفی معیری و... هر کدام در سالهای حماسه و شور از جمع افتتاح پرواز کردند و زمزمه « وَ قَتْلا فِي سَبِيلِكَ فَوَفِّقْ لَنَا» آنان را ملائکه آسمان شنیدند...

«جمال قانع» نیز در والفجر 8 آسمانی شد و رمضان سال 65 دعای افتتاح بی او زمزمه شد اما یادگارش بیش از گذشته ماندگار شد...

جنگ تمام شد اما جلسه دعای افتتاح قصه ما تمام نشد! نسلی نو قصه دلدادگی رمضانیان را تداوم بخشیدند و امروز این جلسه معنوی 32 سال است در هر شب ماه رمضان میهمان منزل شهیدی است؛ شهدائی که روزی خود میزبان فَاسْمَعْ يَا سَمِيعُ مِدْحَتِي  بودند..

و حال در آستانه عید فطر باید از خدا تمنا کنیم که کاش روزی فرا رسد که دیگر «اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا...» را نخوانیم...

شهدا خودتان دعا کنید...!


موضوعات مرتبط: فرهنگی، دفاع مقدس، متفرقه
[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

در آستانه روز جهانی قدس کار جدید خواننده جوان و خوش صدای شهرمان " سید مهدی ضامنی" را با عنوان "خانه ویرانه" اینجا بشنوید.

شاعر: احسان محمدی

تنظیم: امید رهبران

خواننده و آهنگساز:: سید مهدی ضامنی


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنده ای از بندگان خدا هستم و سعی می کنم آن بنویسم که باید بنویسم همین!
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ