بُنگُروز
بنگروز در گویش دزفولی به زمان اذان صبح و لحظات ناب استجابت دعا گفته می شود 
پيوندهای روزانه

در منطقه پلاژ دزفول مشغول تمرین عملیات آبی بودیم  و سعی می کردیم با استفاده از تمرین های سخت فرماندهان و شبیه سازی منطقه عملیاتی، خود را برای عملیات بدر آماده کنیم .

یادم هست بر خلاف جهت آب در مسیر رودخانه دز در بلم پارو می زدیم ؛ آن روزها من بیسیم چی شهید«محمد حسین اکرمی »، فرمانده گروهان بوده و در کنار ایشان در یکی از بلم ها بودم.

خالو مرتضی(شهید مرتضی سعیدی نیا) و یکی از دوستان در بلم دیگری بودند ؛ خالو مرتضی معمولاً در کار خود آرام ، دقیق و منظم بود و آنروز این دوست ما باب شوخی را باز کرده بود و با  پرتاب  آب به  سر و روی بچه ها، اعصاب خالو مرتضی را به هم ریخته بود.

(خالو مرتضی "شهید مرتضی سعیدی نیا" )

چند بار به او تذکر داد که دست از کار خود بردارد وگرنه بلم را واژگون می کند اما دست بردار نبود تا اینکه تهدید خود را عملی کرد و با ایستادن بر روی لبه، بلم را واژگون کرد و  همه در آب افتادند.

شهید اکرمی به احترام خالومرتضی هیچ حرفی نزد اما وقتی عصبانیت خالو فروکش کرد ؛ از اینکه در جلوی فرمانده گروهان به نوعی بی احترامی کرده ، پشیمان بود و ناراحتی عمیقی را در چهره اش می دیدم.

وقتی مانور تمام شد و به اسکله پلاژ برگشتیم ؛ جلوی همه بچه ها، خالو مرتضی رو به شهید اکرمی کرد و با قیافه ای شرم آلود گفت:« یا اجازه بده دست شما را ببوسم و یا به خاطر کاری که در حضور شما کردم باید مرا تنبیه کنی!»...

شهید اکرمی نگاهی کرد و گفت: این چه حرفی است فقط یک شوخی بود و تمام شد!...

از خالو مرتضی اصرار و از شهید اکرمی انکار ! ؛ به هیچ صورتی از تقاضای خود منصرف نمی شد و می گفت باید جلوی همه مرا تنبیه کنی تا درس عبرتی برایم باشد تا در محضر فرمانده بی احترامی نکنم...

آنروز شهید اکرمی از خجالت سرش را به زیر انداخته بود تا شاید خالو مرتضی کوتاه بیاید...

ناگهان در آن هوای سرد بهمن ماه ، خالو مرتضی به عنوان تنبیه خودش به درون آب پرید و ...

شهید محمد حسین اکرمی

«محمد حسین اکرمی» در همان عملیات بدر و « مرتضی سعیدی نیا» در پدافندی عملیات والفجر 8 آسمانی شدند...  ٭


٭ این خاطره با الهام از گفته های«حجه الاسلام حاج ناصر قمر زاده» از جانبازان و رزمندگان دوران دفاع مقدس تنظیم شده است.


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس
[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

هفته دفاع مقدس نزدیک است و دیشب از چند تن از ایثارگران دفاع مقدس دعوت کردیم و تا حدود نیمه شب مصاحبه رادیوئی با آنها داشتم. به پیشنهاد سید حبیب حبیب پور و انتخاب ایشان افراد را در کسوت های مختلف رزمندگی،جانبازی و آزاده دعوت می کنیم تا برای روزهای هفته دفاع مقدس (که البته من امسال نیستم) برنامه ضبط کنیم.

دیشب در خدمت آقایان فریدون غلامی (جانباز قطع نخاعی) و رجب چراغی (آزاده و جانباز) از بچه های خوب شهرک شهید منتظری بودیم که تا جائی که من به خاطر دارم اولین بار است که از بچه های شهرک شهید منتظری برای مصاحبه به رادیو دزفول دعوت شده است.همچنین یک ارتباط تلفتی با تهران با آقای عبدالرضا سالمی نژاد نویسنده توانمند حوزه دفاع مقدس دزفول داشتیم و در جای خود قابل توجه بود و ایشان هم فکر کنم اولین بار بود که از رادیو شهر خودش با مردم صحبت می کرد.

البته همانطور که گفتم این مصاحبه ها در ایام دفاع مقدس در برنامه های صبح و بعد از ظهر رادیو دزفول انشاءالله پخش خواهد شد.

اما نقطه اوج ماجرای دیشب مصاحبه با برادر جانباز و رزمنده هادی نادی سراجی بود که موضوع اصلی این پُست مربوط به اوست.

از آقای نادی سراجی از دوستانی مثل دست نوشته ها و سید حبیب شنیده بودم و البته گاهی هم حضوراً خدمتشان رسیده بودم اما توفیق همکلامی مفصل را تا دیشب نداشتم.

ایشان همان اول کار را برایم مشکل کرد.هر مصاحبه باید حداکثر چیزی حدود 20 دقیقه می شد که خدائیش گفتن از 4 سال مفقود الاثری (مثل آقای چراغی) در چند دقیقه کار آسانی نیست و برای مصاحبه گر هم نفسگیر خواهد بود.

بهر حال آقای نادی سراجی همان اول خیلی ساده و صمیمی گفت : اولا نمی تونم تو چند دقیقه صحبت کنم دوما دزفولی صحبت می کنم و سوماً «مخی بریم کنار اُ تُشنه ورگردونیم!».

از من اصرار و از از او هم الحاح! و صد البته بازنده نهائی من بودم و تسلیم وقار و شخصیت دوست داشتنی اش!

نشان به آن نشان که مصاحبه من با او بیش از یکساعت و 40 دقیقه طول کشید و آنقدر گفت و گفت که اعتراف می کنم سخت ترین مصاحبه دوران کاری ام را سپری کردم آنقدر که نه گرسنگی ناشی از  شام نخوردن و نه اشاره های مکرر آقای لطفی تهیه کننده و نه توصیه های سید حبیب از پشت شیشه اتاق فرمان تنوانست نگاه مرا از مهمان دور  کند!

ماجرای شهادت برادرش منوچهر ، ماجرای شهادت خواهر زاده اش حبیب رشنو ، دلیل عدم حضورش در فتح المبین و بیت المقدس و طریق القدس و... همه قصه هائی بود که فضا را از یک مصاحبه حرفه ای دور می کرد.

او از همان ابتدای جنگ وارد جبهه می شود و  در بسیاری از عملیاتها شرکت می کند اما قصه مجروحیتش در عملیات بدر شنیدنی است آنجا که تمام بدنش می سوزد و ماهها در بیمارستان تبریز و تهران بستری می شود و مادر صبورش در کنارش می ماند.

ماجرای مجروحیتش را  وبلاگ دست نوشته ها مفصل نوشته بود اما از زبان خودش رنگ دیگری داشت.

او در کربلای 4 پایش را نیز از دست می دهد اما وقتی مصاحبه را  تمام کردم حرفی را زد که انتظارش را داشتم اما از گفتن دوباره آن از سوی او واهمه داشتم : من را کنار آب بردی و تشنه برگرداندی!(البته به دزفولی)

در انتهای مصاحبه از او خواستم آرزویش را بگوید سرش را بزیر انداخت و فقط گفت: آرزویم این است کاش به جای 70 درصد ، جانباز 100 درصد می شدم!

اینکه چه گفت و من چه شنیدم بماند! گفتنش کار راحتی نیست و از من خرده نگیرید گه چرا ننوشتم؛ بعضی چیزها نوشتنی نیست فقط شنیدنی است! فقط باید از شما دعوت کنم حتماً در هفته دفاع مقدس در برنامه «بُنگ پسین» (برنامه عصر گاهی رادیو دزفول) مصاحبه آقای نادی سراجی را از دست ندهید قرار است در 6 یا 7 قسمت از 31 شهریور پخش شود.


موضوعات مرتبط: رادیو دزفول، دفاع مقدس
[ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

دیروز پدر شهید بهزاد تابان به پسرش رسید! او مدتی زیادی را با بیماری سپری کرد و این اواخر در بیمارستانی در تهران بستری بود و دیروز صبح بالاخره تسلیم حق شد! دیشب با دوستان در مسجد وقتی در مورد مرحوم حاج نظام تابان صحبت می کردیم به بچه ها می گفتم حاج نظام سال 65 پس از شهادت بهزاد به نوعی از این دنیا رفته بود! به نظرم از جهات مختلفی داغ فراق فرزند برای پدران و مادران  شهدا متفاوت بوده است ؛ مواردی از قبیل ظرفیت انسانها، تعداد فرزندان، نوع ارتباط فرزند با والدین، نحوه شهادت و...در این رابطه موثر است.

بهزاد رابطه عجیبی با پدر داشت و نحوه شهادتش و بویژه شرایط خاص پیکر مبارکش حاج نظام را از پا انداخت و همگان شکستن وجود او را پس از شهادت بهزاد به وضوح دیدند.

حاج نظام در مورد فرزند شهیدش می گفت؛ آخرین باری که خودش با دست خودش فرزندش را که تازه پانزده سالش تمام شده بود با ماشین به سمت نیروهای اعزام کننده فرستاده بود.

می گفت: مثل اینکه بمن الهام شده بود که بار آخرش است و میخواستم دست و پایش را ببندم و در زیرزمین بیندازم!

 به او گفتم بهزاد هر چه میخواهی به شما میدهم اگر موتورسیکلت میخواهی برایت میخرم ولی به جبهه نرو و فرزندم گفت پدر اگر تمام دنیا را بمن بدهی مانع رفتن من نمیتوانی بشوی.

بهزاد البته در وصیتش نوشت: گرچه ميدانم كه زحمات فراواني براي اين حقير كشيده ايد و مرا تا به اين حد رسانيده ايد و انتظار داشته ايد ولي مسئله ي جنگ و جهاد خيلي اساسي تر است، باشد كه مرا ببخشيد و حلالم كنيد.

و اکنون حاج نظام  هم رفته است و شاید دلش آرام شده است که دیگر می تواند بهزاد را سیر ببیند.

یادش بخیر! بهزاد آنقدر شوخ و فضول! بود که کمتر کسی فکر می کرد به این زودی ها برود؛ ولی در کربلای 5 رفت؛ او سخت ترین واحد یعنی  واحد تخریب را انتخاب کرد و زودتر از خیلی ها جام شهادت را نوشید.

سال 65 در بحبوحه عملیات کربلای 5  وقتی خبر شهادت بهزاد را شنیدم آنهم با پیکری بدون سر؛ وجودم آتش گرفت! تازه سعید سعاده را در کربلای 4 از دست داده بودم و حال به فاصله کمی بهزاد هم رفته بود و من امروز پس از سالها احساس می کنم چقدر آن روزها خدا به ما صبر داده بود و خودمانی بگویم چقدر پوست کلفت بوده ایم!

بگذریم!

فردا چهارشنبه ساعت 9 صبح مراسم تشییع پدر بهزاد است که قرار است در شهید آباد در قطعه صالحین دفن شود و  بعد از ظهر هم از ساعت 5/30تا7/30  در مسجد امام حسن عسکری(ع) مجلس ترحیم اوست؛ بیائید! بهزاد خوشحال می شود...!


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس، متفرقه
[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنده ای از بندگان خدا هستم و سعی می کنم آن بنویسم که باید بنویسم همین!
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ