بُنگُروز
بنگروز در گویش دزفولی به زمان اذان صبح و لحظات ناب استجابت دعا گفته می شود 
پيوندهای روزانه

در آستانه روز جهانی قدس کار جدید خواننده جوان و خوش صدای شهرمان " سید مهدی ضامنی" را با عنوان "خانه ویرانه" اینجا بشنوید.

شاعر: احسان محمدی

تنظیم: امید رهبران

خواننده و آهنگساز:: سید مهدی ضامنی


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
 

پیش نوشت: این خاطره را برادر عزیز حاج علیرضا بی باک به نقل از برادر رزمنده حجه الاسلام جمال برایم آورد تا در برنامه آسمانی های رادیو دزفول کار کنم ؛ مثل همیشه خاطراتش ناب است و من هم مثل همیشه سپاسگزار او ...

این هفته چهارشنبه 25/4/93 ساعت 30/12  منتظر شنیدن این خاطره از برنامه آسمانی های رادیو دزفول باشید...

اما اصل ماحرا...

 

فروردین سال 67 قرارگاه تاکتیکی لشکر 7 ولی عصر (عج) در منطقه عمومی حلپچه قرار داشت.روزهای پایانی اولین ماه سال جدید با آغار ماه مبارک رمضان مصادف شده بود...

تازه مشغول به خواندن دروس حوزوی شده بودم و من که افتخار همراهی بچه های اطلاعات و عملیات را داشتم ؛ پس از نماز مغرب و عشاء رو به آنها کردم و گفتم:«امشب، شب اول ماه مبارک رمضان است. ای کاش در این چنین شبی در شهر می بودیم و می توانستیم فضیلت ماه مبارک رمضان را درک کرده و روزه می گرفتیم و فرصت روزه داری از ما سلب نمی شد...

«علی» با لبخندی که همیشه بر لب داشت رو به من کرد و گفت:رساله من می گوید امسال روزه ام را می گیرم و به ثوابش هم نائل می شوم!...

 من با تعجب فکر کردم علی چه می گوید؛ منظور او از گفتن این جمله چه بود؟! درمنطقه عملیاتی، آنهم جائی که هر لحظه ممکن است فرمان حرکت و عملیات به سمت دشمن بدهند؛ چگونه ممکن است به فضیلت روزه گرفتن برسد...!

چند ساعتی نگذشته بود که از سوی فرماندهی فرمان حرکت به سمت تپه ریشن صادر شد...

در آن منطقه تپه استراتژیکی به نام «ریشن» وجود داشت که بدلیل شرایط خاص جغرافیائی، تسلط بر آن موقعیت هر طرف را تقویت می کرد؛ زیرا هرکدام از ایران یا عراق تپه را تصرف می کرد؛ می توانست منطقه وسیعی از شهر حلبچه و خُرمال عراق، سد دربندی خان، شهر سیدصادق، قُله کان یوسکا و ارتفاعات سورن را تحت نظر و کنترل داشته باشد...

گردان بلال برای فتح این تپه شهدائی را تقدیم کرده بود و چند بار کش و قوس فتح قله تکرار می شد...

به همراه بچه های اطلاعات عملیات و در معیت یکی از گروهانهای رزمی گردان بلال برای فتح مجدد تپه حرکت کردیم؛ باران نم ریزی شروع شده بود...

«علی» با وسیله نقلیه خود را زودتر از من به نقطه الحاق نیروها رسانده بود اما من به اتفاق دوستان با پای پیاده از کف شیار به سمت هدف حرکت کردم...

در حال حرکت از لابلای علفزارها ماری پای مرا نیش زد؛ تا قدری به خودم آمدم و مُداوای سرپایی روی پایم شد از دیگر دوستان عقب ماندم و به یکی از همراهانم گفتم بنابه ضرورت و نیاز به بچه های اطلاعات، شما به حرکت خود ادامه بده؛ من هم لنگ لنگان می آیم اگر وسیله ای به ما رسید خود را به شما می رسانم. ..

با هر زحمتی بود با سختی و درد ناشی از نیش مار به راه خود ادامه دادم؛کم کم زهر روی حرکاتم اثر گذاشت؛ بعد از لحظاتی در مسیر منطقه عملیاتی حاج «محمد عیدی مراد» فرمانده گردان بلال با ماشین به من رسید؛ سوار بر ماشین شدم و مقداری از راه را با او طی کردم؛ سپس با وسیله نقلیه دیگری به سنگر امداد منتقل شدم و ساعتی  آنجا معطل شدم و پس از مداوا دوباره راهی هدف اصلی عملیات شدم...

از دیگر برادران خیلی عقب مانده بودم؛ ظاهراً گروهان فتح به خط دشمن رسیده و با آنها درگیر شده بود، بسیار ناراحت بودم که چرا این اتفاق  باید رُخ دهد و من از جمع دوستان جا بمانم...

ساعتی به اذان صبح مانده بود که با تلاش فراوان و تحمل درد خود را به فرماندهی گروهان عمل کننده «حاجی محمد سعادت» رساندم...

از او جویای احوال «علی» شدم و او خبر از مجروحیت علی داد و گفت: تعدادی ار بچه ها را فرستاده ام تا او را به عقب منتقل کنند اما هنوز او را پیدا نکرده اند...

من که علاقه فراوانی به علی داشتم راهی محل مورد نظر شدم، ارتفاعات ریشن آزاد شده بود اما به لحاظ تاریکی هوا پاکسازی کامل انجام نشده نبود...

در میان علفزارهای تپه، وجب به وجب؛ بوته به بوته، قدم به قدم با دست کشیدن بر روی زمین،  گم شده ام را می طلبیدم، برای دوست و برادر خوب خودم در آن تاریکی شب جستجو کردم تا اینکه در گوشه ای  و بر روی سنگلاخها علی را درازکش یافتم...

«علی» از پشت سر مورد اصابت ترکش نارنجک دستی قرار گرفته بود؛، او نای در بدن نداشت که بتواند حرف بزند، با لبخندی سلام کرد و گفت: عبدالرحمن! چیزیم نیست ناراحت نباش...

علی بی رمق روی زمین افتاده بود، تنها چیزی که هنوز گواه زنده بودنش بود ذکری بود که زمزمه می کرد...

به این طرف و آن طرف می دویدم تا شاید بتوانم او را از این وضعیت نجات دهم ؛ بدلیل آتش بی امان دشمن امکان اتنقال او با آن شرایط به عقب فراهم نبود...

او هر چند لحظه یکبار بیهوش می شد و دوباره جان تازه ای می یافت و با زمزمه ذکری دلم را آرامش می داد...

پرتوهای طلوع خورشید اولین روز ماه مبارک رمضان صورتم را نوازش می داد که «علی»  آرام شد و دیگر صدائی از او شنیده نشد...

«علی زاده دباغ» موفق شده بود آن شب نیت کسب فضیلت روزه رمضان کند و او اینک به فضیلتی والاتر از پاداش روزه داری رسیده بود...

صورت علی در زیر نور آفتاب رمضانی آن سال می درخشید...!

پی نوشت:

لینک همین مطلب در خبرگزاری فارس

توضیحات تکمیلی:

حاج مصطفی آهو زاده: آن شب بر روی تپه ریشن قرار بود از دو سو به دشمن حمله کنیم یک دسته از نیروها را من می بردم ودسته دیگر را غلامرضا عیدیان . خودم در کنار بچه های جلویی دسته حرکت می کردم که دیدم دو نفر از بچه های اطلاعات و تخریب آمدند تا ما را کمک کنند . علی و آن نفر تخریبچی کمی جلوتر حرکت می کردند آتش دشمن خیلی شدید بود بطوری که اوایل حرکت قدری بچه ها را زمین گیر کرد دیدم فایده ندارد باید کاری بکنم بلند شدم و تکبیر گفتم و همه بچه ها را گفتم تکبیر بگویید بین ما و علی که جلوتر حرکت کرده بود فاصله افتاد بعد از عملیات از بچه ها شنیدم که علی زاده دباغ از بچه های اطلاعات که همراه بوده به شهادت رسیده است . 

دست نوشته ها: این ریشن چقدر حکایت دارد. آن شب باران می بارید. حاج محمد عیدی مراد نگذاشت با بچه ها جلو بروم و همان سنگرهای عقب تر ماندم. اما خدا می داند ماندن در آن سنگر زجرآور بود وقتی می دیدی تیربارهای عراق دارند می زنند . عبدالرضا روضه سرا آن شب شهید شد...

امیر نیکوروش: ریشن خاطره شهدای گرانقدری است نظیر شهید امیر پریان - عبدالرضا روضه سرا - مهرعلی رحیمی - سید علی عیسی زاده - عبدالرحیم عیدی پور - غلامرضا حطم - غلامرضا هدایت پناه - محمد حسین شهربانوزاده و جانباز شهید محمد کایدخورده و شاید برادران شهید دیگری که درحال حاضر به خاطرم نمی آیند.
به دلیل شهادت و مصدومیت تعداد زیادی از نیروهای گردان از جمله کادر گروهان قائم در مرحله اول حضور در ریشن ، با صلاحدید فرماندهی وقت گردان ( حاج محمد عیدی مراد ) قرار شد تا تمامی نیروها در قالب یک گروهان سازماندهی بشوند – فرماندهی گروهان به عهده سید عزیز آشنا گذاشته شد – دو دسته تشکیل شدیکی غلامرضا عیدیان و دیگری مصطفی آهوزاده . وادامه داستان را که دوستان گفتند. در این مرحله حضور دوم در انتهای فروردین ماه ، تنها شهید گردان شهید عبد الرضا روضه سرا بود که سابقه آشنایی بنده با ایشان به دوران کلاس اول ابتدائی بر می گشت.خداوند همه شهدا و به خصوص شهید روضه سرا و شهید زاده دباغ را با شهدای کربلا محشور فرمایاد.


موضوعات مرتبط: رادیو دزفول، دفاع مقدس
[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

پیش نوشت:

با «حاج علیرضا بی باک» رزمنده مُخلص دوران دفاع مقدس، قرار گذاشتم بعد از برنامه عصر گاهی رادیودزفول سوژه ای تکان دهنده و جذاب از دوران دفاع مقدس برای برنامه آسمانی های رادیو دزفول را معرفی کند و من بر روی آن کار کنم...

روز موعود، او از شهیدی به نام «محمد حسین شیرزاد نیلساز» گفت که 22 سال مفقود الجسد بود و اثری از او بدست نیامده بود و سال 83 در یک واقعه معجزه آسا، قبل از دفن 5 شهید گمنام در یکی از روستاهای شهرستان علی آباد کتول شناسائی شده و به دزفول منتقل می شود و در بهشت علی به خاک سپرده می شود...

غربت این شهید عزیز و شیوه کشف پیکر مبارکش موضوعی بود که تعجب مرا برانگیخته بود که چرا این حادثه عجیب تاکنون رسانه ای نشده و یا حداقل زبان به زبان نقل نشده بود...

دست بکار شدم و از طریق بچه های عزیز بنیاد شهید و مرکز فرهنگی دفاع مقدس، خود حاج علیرضا بی باک  و البته سرهنگ پاسدار علی قنبری( عامل اصلی شناسائی شهید و از پرسنل بازنشسته نیروی انتظامی شهرستان علی آباد کتول) اطلاعات تکمیلی را جمع آوری کردم ؛ چند تماس تلفنی با آقای قنبری داشتم و از او اطلاعات نابی را بدست آوردم ؛ بویژه کتابچه ای که ایشان در سال 83 از ماوقع ماجرا نوشته بود بسیار بکار آمد؛ او بدنبال کشف برادر مفقودش، جاوید الاثر «بهرامعلی قنبری» موفق به شناسائی شهید نیل ساز و شاد کردن دل مادر شهیدی  می شود اما هنوز پیگیر خبری از برادر عزیزش هست؛ از پشت تلفن هر وقت از برادرش می گفت، بغض گلویش برایم معنای خاصی داشت ؛ برایش دعا کنیم «بهرامعلی» نیز از گمنامی بدر آید؛ هرچند او در آسمان«خوش نام» است و آشناتر از ما...!

اصل ماجرا را در ادامه بخوانید...


موضوعات مرتبط: فرهنگی، رادیو دزفول، دفاع مقدس
ادامه مطلب
[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنده ای از بندگان خدا هستم و سعی می کنم آن بنویسم که باید بنویسم همین!
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ