بُنگُروز
بنگروز در گویش دزفولی به زمان اذان صبح و لحظات ناب استجابت دعا گفته می شود 
پيوندهای روزانه

تابستان سال 61 بود و مصادف با ماه رمضان ؛ بچه ها گاهی در جبهه بودند و گاهی در شهر. عملیات بزرگ فتح المبین و بیت المقدس شوری در بین بچه ها ایجاد کرده بود و از طرفی فرصتی برای گسترش فرهنگ معنویت جبهه ها در شهر فراهم شده بود...

شاید هم دلتنگی بچه ها و دور شدنشان در شهر باعث شده بود که آنها بهانه ای را برای دور هم بودن بیابند و مثل جبهه ساعتی را با هم باشند و از این رهگذر با خدای خود نجوائی داشته باشند...

هر چه بود «جمال قانع» دست بکار شد! «جمال » مثل اسمش جذاب و دوست داشتنی بود! اخلاقش همه را به خود جذب می کرد...

او پیشنهاد کرد حال که ماه رمضان در پیش است و ما هم مشتاق دیدن دوستان ؛ چه بهتر که همه با «دوست» ساعتی را سپری کنیم..

او از دعای افتتاح که در شبهای ماه رمضان خوانده می شود گفت و دوستان را قانع کرد تا هر شب در منزلی جمع شوند و «اللهم افتتح الثناء بحمدک» بگویند...

«علی کاظم خانی» آن روزها مرکز ثقل این گروه کوچک بود او اگرچه به تقدیر خداوند پای در جبهه نداشت اما دلش به وسعت دریا در شبهای عملیات موج می زد و گاه خدایش را به شهادت می طلبید که مرا نیز رزمنده این عرصه بخوان و بدان! و کسی چه می داند شاید او را نیز پاداش مجاهدا ن راه خدا داده اند...

(علی کاظم خانی 32 سال است مدیر این جلسه معنوی است)

آن روزها دزفول خاکریزی بود پر از بمب و موشک و فریاد...! جلسه کوچک بچه های قصه ما در زیرزمین خانه ها فرصت زمزمه و نجوای دعای هر شب ماه رمضان می یافت و گاه ندای افتتاح با صدای موشکی همراه می شد و «اللهم نشکو الیک» بچه ها با اشک چشم یتیمی همنوا می شد...

اعضای این جلسه کوچک از یک مسجد و یا محله خاص نبودند؛ جبهه فصل مشترک آنان بود و البته غیبت ولی شان، چشم شان را نم ریز کرده بود...

گاه در پی زمرمه «کثره عدونا» و در هنگامه فرمان نائب ولی شان، جبهه میعادگاه آنان می شد و جلسه کوچک قصه ما با دو نفر برگزار می شد: علی کاظم خانی و دیگری...!

رمضان آن سال گذشت و رمضانهای دیگری آمدند...اگرچه این جلسه دوستان زیادی را در کنار هم نشاند اما در هر عملیاتی گلی از این گلستان پرشکوفه پر می کشید و هر سال شهادت دوستی اشکی را به ارمغان می آورد؛ آنقدر که به جای اعضاء، منزل شهدا در لیست اولویت انتخاب قرار گرفت...

گاه شهید آینده ای خود برای دعای افتتاح در منزل شهیدی دعوت می شد...!

(دعوت نامه ای که در زمان حیات مبارک شهید گیمدیلی فرستاده شد و دعوت شده بود برای دعای افتتاح در منزل شهیدان : احمد یزدی زاده،عظیم مروارید نژاد ، ورجاوند)

حسن بویزه،مسعود گرگ زاده ، غلامرضا غلام زاده، حمید صالح نژاد،محمد رضا صالح نژاد،حمید گیمدیلی، عبدالرحیم بختیاری ، علی قلمبر ، علی پارسافرد ، حمید رضا کاظم خانی، مصطفی معیری و... هر کدام در سالهای حماسه و شور از جمع افتتاح پرواز کردند و زمزمه « وَ قَتْلا فِي سَبِيلِكَ فَوَفِّقْ لَنَا» آنان را ملائکه آسمان شنیدند...

«جمال قانع» نیز در والفجر 8 آسمانی شد و رمضان سال 65 دعای افتتاح بی او زمزمه شد اما یادگارش بیش از گذشته ماندگار شد...

جنگ تمام شد اما جلسه دعای افتتاح قصه ما تمام نشد! نسلی نو قصه دلدادگی رمضانیان را تداوم بخشیدند و امروز این جلسه معنوی 32 سال است در هر شب ماه رمضان میهمان منزل شهیدی است؛ شهدائی که روزی خود میزبان فَاسْمَعْ يَا سَمِيعُ مِدْحَتِي  بودند..

و حال در آستانه عید فطر باید از خدا تمنا کنیم که کاش روزی فرا رسد که دیگر «اللَّهُمَّ إِنَّا نَشْكُو إِلَيْكَ فَقْدَ نَبِيِّنَا صَلَوَاتُكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ غَيْبَةَ وَلِيِّنَا وَ كَثْرَةَ عَدُوِّنَا وَ قِلَّةَ عَدَدِنَا...» را نخوانیم...

شهدا خودتان دعا کنید...!


موضوعات مرتبط: فرهنگی، دفاع مقدس، متفرقه
[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

در آستانه روز جهانی قدس کار جدید خواننده جوان و خوش صدای شهرمان " سید مهدی ضامنی" را با عنوان "خانه ویرانه" اینجا بشنوید.

شاعر: احسان محمدی

تنظیم: امید رهبران

خواننده و آهنگساز:: سید مهدی ضامنی


موضوعات مرتبط: متفرقه
[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
 

پیش نوشت: این خاطره را برادر عزیز حاج علیرضا بی باک به نقل از برادر رزمنده حجه الاسلام جمال برایم آورد تا در برنامه آسمانی های رادیو دزفول کار کنم ؛ مثل همیشه خاطراتش ناب است و من هم مثل همیشه سپاسگزار او ...

این هفته چهارشنبه 25/4/93 ساعت 30/12  منتظر شنیدن این خاطره از برنامه آسمانی های رادیو دزفول باشید...

اما اصل ماحرا...

 

فروردین سال 67 قرارگاه تاکتیکی لشکر 7 ولی عصر (عج) در منطقه عمومی حلپچه قرار داشت.روزهای پایانی اولین ماه سال جدید با آغار ماه مبارک رمضان مصادف شده بود...

تازه مشغول به خواندن دروس حوزوی شده بودم و من که افتخار همراهی بچه های اطلاعات و عملیات را داشتم ؛ پس از نماز مغرب و عشاء رو به آنها کردم و گفتم:«امشب، شب اول ماه مبارک رمضان است. ای کاش در این چنین شبی در شهر می بودیم و می توانستیم فضیلت ماه مبارک رمضان را درک کرده و روزه می گرفتیم و فرصت روزه داری از ما سلب نمی شد...

«علی» با لبخندی که همیشه بر لب داشت رو به من کرد و گفت:رساله من می گوید امسال روزه ام را می گیرم و به ثوابش هم نائل می شوم!...

 من با تعجب فکر کردم علی چه می گوید؛ منظور او از گفتن این جمله چه بود؟! درمنطقه عملیاتی، آنهم جائی که هر لحظه ممکن است فرمان حرکت و عملیات به سمت دشمن بدهند؛ چگونه ممکن است به فضیلت روزه گرفتن برسد...!

چند ساعتی نگذشته بود که از سوی فرماندهی فرمان حرکت به سمت تپه ریشن صادر شد...

در آن منطقه تپه استراتژیکی به نام «ریشن» وجود داشت که بدلیل شرایط خاص جغرافیائی، تسلط بر آن موقعیت هر طرف را تقویت می کرد؛ زیرا هرکدام از ایران یا عراق تپه را تصرف می کرد؛ می توانست منطقه وسیعی از شهر حلبچه و خُرمال عراق، سد دربندی خان، شهر سیدصادق، قُله کان یوسکا و ارتفاعات سورن را تحت نظر و کنترل داشته باشد...

گردان بلال برای فتح این تپه شهدائی را تقدیم کرده بود و چند بار کش و قوس فتح قله تکرار می شد...

به همراه بچه های اطلاعات عملیات و در معیت یکی از گروهانهای رزمی گردان بلال برای فتح مجدد تپه حرکت کردیم؛ باران نم ریزی شروع شده بود...

«علی» با وسیله نقلیه خود را زودتر از من به نقطه الحاق نیروها رسانده بود اما من به اتفاق دوستان با پای پیاده از کف شیار به سمت هدف حرکت کردم...

در حال حرکت از لابلای علفزارها ماری پای مرا نیش زد؛ تا قدری به خودم آمدم و مُداوای سرپایی روی پایم شد از دیگر دوستان عقب ماندم و به یکی از همراهانم گفتم بنابه ضرورت و نیاز به بچه های اطلاعات، شما به حرکت خود ادامه بده؛ من هم لنگ لنگان می آیم اگر وسیله ای به ما رسید خود را به شما می رسانم. ..

با هر زحمتی بود با سختی و درد ناشی از نیش مار به راه خود ادامه دادم؛کم کم زهر روی حرکاتم اثر گذاشت؛ بعد از لحظاتی در مسیر منطقه عملیاتی حاج «محمد عیدی مراد» فرمانده گردان بلال با ماشین به من رسید؛ سوار بر ماشین شدم و مقداری از راه را با او طی کردم؛ سپس با وسیله نقلیه دیگری به سنگر امداد منتقل شدم و ساعتی  آنجا معطل شدم و پس از مداوا دوباره راهی هدف اصلی عملیات شدم...

از دیگر برادران خیلی عقب مانده بودم؛ ظاهراً گروهان فتح به خط دشمن رسیده و با آنها درگیر شده بود، بسیار ناراحت بودم که چرا این اتفاق  باید رُخ دهد و من از جمع دوستان جا بمانم...

ساعتی به اذان صبح مانده بود که با تلاش فراوان و تحمل درد خود را به فرماندهی گروهان عمل کننده «حاجی محمد سعادت» رساندم...

از او جویای احوال «علی» شدم و او خبر از مجروحیت علی داد و گفت: تعدادی ار بچه ها را فرستاده ام تا او را به عقب منتقل کنند اما هنوز او را پیدا نکرده اند...

من که علاقه فراوانی به علی داشتم راهی محل مورد نظر شدم، ارتفاعات ریشن آزاد شده بود اما به لحاظ تاریکی هوا پاکسازی کامل انجام نشده نبود...

در میان علفزارهای تپه، وجب به وجب؛ بوته به بوته، قدم به قدم با دست کشیدن بر روی زمین،  گم شده ام را می طلبیدم، برای دوست و برادر خوب خودم در آن تاریکی شب جستجو کردم تا اینکه در گوشه ای  و بر روی سنگلاخها علی را درازکش یافتم...

«علی» از پشت سر مورد اصابت ترکش نارنجک دستی قرار گرفته بود؛، او نای در بدن نداشت که بتواند حرف بزند، با لبخندی سلام کرد و گفت: عبدالرحمن! چیزیم نیست ناراحت نباش...

علی بی رمق روی زمین افتاده بود، تنها چیزی که هنوز گواه زنده بودنش بود ذکری بود که زمزمه می کرد...

به این طرف و آن طرف می دویدم تا شاید بتوانم او را از این وضعیت نجات دهم ؛ بدلیل آتش بی امان دشمن امکان اتنقال او با آن شرایط به عقب فراهم نبود...

او هر چند لحظه یکبار بیهوش می شد و دوباره جان تازه ای می یافت و با زمزمه ذکری دلم را آرامش می داد...

پرتوهای طلوع خورشید اولین روز ماه مبارک رمضان صورتم را نوازش می داد که «علی»  آرام شد و دیگر صدائی از او شنیده نشد...

«علی زاده دباغ» موفق شده بود آن شب نیت کسب فضیلت روزه رمضان کند و او اینک به فضیلتی والاتر از پاداش روزه داری رسیده بود...

صورت علی در زیر نور آفتاب رمضانی آن سال می درخشید...!

پی نوشت:

لینک همین مطلب در خبرگزاری فارس

توضیحات تکمیلی:

حاج مصطفی آهو زاده: آن شب بر روی تپه ریشن قرار بود از دو سو به دشمن حمله کنیم یک دسته از نیروها را من می بردم ودسته دیگر را غلامرضا عیدیان . خودم در کنار بچه های جلویی دسته حرکت می کردم که دیدم دو نفر از بچه های اطلاعات و تخریب آمدند تا ما را کمک کنند . علی و آن نفر تخریبچی کمی جلوتر حرکت می کردند آتش دشمن خیلی شدید بود بطوری که اوایل حرکت قدری بچه ها را زمین گیر کرد دیدم فایده ندارد باید کاری بکنم بلند شدم و تکبیر گفتم و همه بچه ها را گفتم تکبیر بگویید بین ما و علی که جلوتر حرکت کرده بود فاصله افتاد بعد از عملیات از بچه ها شنیدم که علی زاده دباغ از بچه های اطلاعات که همراه بوده به شهادت رسیده است . 

دست نوشته ها: این ریشن چقدر حکایت دارد. آن شب باران می بارید. حاج محمد عیدی مراد نگذاشت با بچه ها جلو بروم و همان سنگرهای عقب تر ماندم. اما خدا می داند ماندن در آن سنگر زجرآور بود وقتی می دیدی تیربارهای عراق دارند می زنند . عبدالرضا روضه سرا آن شب شهید شد...

امیر نیکوروش: ریشن خاطره شهدای گرانقدری است نظیر شهید امیر پریان - عبدالرضا روضه سرا - مهرعلی رحیمی - سید علی عیسی زاده - عبدالرحیم عیدی پور - غلامرضا حطم - غلامرضا هدایت پناه - محمد حسین شهربانوزاده و جانباز شهید محمد کایدخورده و شاید برادران شهید دیگری که درحال حاضر به خاطرم نمی آیند.
به دلیل شهادت و مصدومیت تعداد زیادی از نیروهای گردان از جمله کادر گروهان قائم در مرحله اول حضور در ریشن ، با صلاحدید فرماندهی وقت گردان ( حاج محمد عیدی مراد ) قرار شد تا تمامی نیروها در قالب یک گروهان سازماندهی بشوند – فرماندهی گروهان به عهده سید عزیز آشنا گذاشته شد – دو دسته تشکیل شدیکی غلامرضا عیدیان و دیگری مصطفی آهوزاده . وادامه داستان را که دوستان گفتند. در این مرحله حضور دوم در انتهای فروردین ماه ، تنها شهید گردان شهید عبد الرضا روضه سرا بود که سابقه آشنایی بنده با ایشان به دوران کلاس اول ابتدائی بر می گشت.خداوند همه شهدا و به خصوص شهید روضه سرا و شهید زاده دباغ را با شهدای کربلا محشور فرمایاد.


موضوعات مرتبط: رادیو دزفول، دفاع مقدس
[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنده ای از بندگان خدا هستم و سعی می کنم آن بنویسم که باید بنویسم همین!
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ