بُنگُروز
بنگروز در گویش دزفولی به زمان اذان صبح و لحظات ناب استجابت دعا گفته می شود 
پيوندهای روزانه

پیش نوشت: مدتهای مدیدی است که بدلائل شخصی امکان فعال بودن وبلاگ نبود و الان هم ترجیح می دهم کمتر وبگردی کنم اما درد نوشتن بددردی است! نمی شود ننوشت! چون بر خلاف حرفه ام که گویندگی است کمتر می توانم عمق دلم را در کلام جاری کنم! و ترجیح می دهم بیشتر بنویسم تا بگویم! چون معتقدم در نوشتن امکان اصلاح هست اما در کلام آنچه رفت دیگر بر نمی گردد...

بگذریم...همه از شهدای اتوبوس نوشته اند من هم گفتم بنویسم اما خلاصه و مجمل...

شد آنچه که در پی می آید... 

«عملیات والفجر 8 تمام شده است و بخشی از نیروهای گردان بلال لشکر 7 ولی عصر (عج) برای انتقال تجهیزات ووسائل مربوطه به منطقه عملیاتی رفته و پس از بارگیری وسائل  در بازگشت از منطقه  از سوی هواپیمای دشمن شناسائی شده و مورد حمله  قرار میگیرند.در این حادثه 34 رزمنده سرافراز به شهادت رسیده و 5 نفر مجروح می شوند و...».

این اصل ماجرای اتوبوسی است که در 5 اسفند ماه سال 1364 بر تقویم این روز نقش بسته است.

شاید برای برخی از خوانندگان و بویژه جوانان این سئوال مطرح باشد که بیش از گذشته به ماجرای اتوبوس که نام آن را «اتوبوس آسمانی» گذاشته ام ؛ پرداخته می شود و آیا در در تمام مدت 8 سال دوران دفاع مقدس از این دست وقایع وجود نداشته است؟ و یا مثلاً در عملیات کربلای 4 شهدای بیشتری نداشته ایم و....

به عقیده نگارنده این سطور، وجود چند عامل در تراژدی تلخ ماجرای اتوبوس آسمانی سبب توجه اصحاب قلم و وبلاگ و حتی خاطره نگاری خود رزمنده ها شده است و علیرغم اینکه در موقعیت های مختلف ابعاد این حادثه تلخ، بازگو و یا نگاشته شده است اما هنوز هم اشتیاق برای خواندن و شنیدن از این واقعه وجود دارد ؛ البته در حواشی این ماجرا نیز مواردی از قبیل چگونگی رعایت اصول حفاظتی بازگشت نیروهای رزمی و چرائی تجمع نیروهای زبده در یک جا و...مطرح می شود که به نظر می رسد اگر از باب نقل روایت تاریخ باشد ایرادی بر آن نباشد ولی در غیر از این، منصفانه نیست و باید شرایط زمانی و مکانی واقعه را سنجید و از طرفی پرداختن به این حواشی، اصل ماجرا را در محاق می برد.

اما دلائل توجه ویژه به این ماجرا...

1- در این حادثه برخی از بهترین نیروهای زبده گردان بلال و بچه های رزمنده دزفولی و درواقع سرمایه های فرهنگی و رزمی شهر به شهادت می رسد که در بین آنها فرمانده هائی از رده های مختلف گردان وجود داشته است.

 2- بر خلاف سایر شهدای عملیات های دیگر ، گروه شهدای این حادثه در حالت غافلگیری و بدون آرایش نظامی به شهادت می رسند که بر ابعاد مظلومیت آنها می افزاید.

 3- عملیات تمام شده بود و هیچکس انتظار شهادت این عزیزان را نداشت و با توجه  به پیروزی رزمندگان و فتح فاو این عدم انتظار مضاعف بود.

 4- ماجرای شهدای اتوبوس بر خلاف سایر شهدای دزفول در سایر عملیاتها در یک محدوده خاص، اتفاق افتاده است و بدیهی است که توجه اهل قلم و روایتگران تاریخ جنگ را به خود جلب می کند.

 5- در بین شهدای اتوبوس شهدائی وجود دارد که بدلیل ویژگی های خاص اخلاقی از قبیل خصوصیات فرهنگی، ارتباط بیشتر با دیگران و... پررنگ تر بوده اند (این نظر فقط از منظر نگاه دنیوی است وگرنه مقام شهدا در پیشگاه ربوبی فقط دراراده لایزال الهی تعریف می شود) و همین موضوع نگاهها را افزون تر کرده است...

و...

 راقم این سطور معتقد است نهضت مبارکی که در عرصه خاطره نگاری در فضای مجازی بوقوع پیوسته باید تقویت شده و علاوه بر ماجرای اتوبوس آسمانی ، ماجراهای حضور رزمنده های دزفولی در هر عملیات آفندی و پدافندی را در بر گرفته و کاستی های گذشته را جبران نماید.وقت تنگ است و دیری نخواهد پائید که باید برای یافتن رزمنده ای به جا مانده از سالهای خون و حماسه، دور دنیا را درهشتاد روز گشت! و انگشت حسرت به دهان گزید!...

اما قرار است 7 اسفند در محل یادمان شهدا مراسمی مفصلی برگزار شود و در جای خود قابل تقدیر است اما سئوال اینجاست جای کار رسانه ای و اطلاع رسانی ملی در معرفی 5 اسفند کجاست؟

آیا ما به اندازه شهدای شیمیائی بهبهان و معرفی یادمانشان کار کرده ایم؟! مستندی حرفه ای در این چند سال ساخته ایم؟ یک گزارش خبری هنوز از رسانه های ملی در این باب پخش شده است؟! آیا اینکه در فضای دزفول داد بزنیم اتوبوس آسمانی؛ اتوبوس شهادت! کافی است؟! چهار خرداد تا رسانه ای نشد 4 خرداد نشد!

ویژه برنامه این هفته آسمانی های رادیو دزفول ویژه شهدای مظلوم اتوبوس آسمانی است اما صدای رادیو دزفول به زور به شوش می رسد یعنی حتی استان نیز از ماجرای شهادت بهترین بچه های دزفول بی خبر است؟! چرا در امور مربوط به دفاع مقدس بچه های دزفول این همه از ظرفیت رسانه ای غفلت می شود!

حرفهائی در این باب هست که اگر عمری بود در آینده خواهم نوشت...

فعلا فقط می گویم: آقایان مسئول! لطفا وقت را از دست ندهید! اتوبوس آسمانی  هنوز در دزفول است!

[ دوشنبه چهارم اسفند 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

در منطقه پلاژ دزفول مشغول تمرین عملیات آبی بودیم  و سعی می کردیم با استفاده از تمرین های سخت فرماندهان و شبیه سازی منطقه عملیاتی، خود را برای عملیات بدر آماده کنیم .

یادم هست بر خلاف جهت آب در مسیر رودخانه دز در بلم پارو می زدیم ؛ آن روزها من بیسیم چی شهید«محمد حسین اکرمی »، فرمانده گروهان بوده و در کنار ایشان در یکی از بلم ها بودم.

خالو مرتضی(شهید مرتضی سعیدی نیا) و یکی از دوستان در بلم دیگری بودند ؛ خالو مرتضی معمولاً در کار خود آرام ، دقیق و منظم بود و آنروز این دوست ما باب شوخی را باز کرده بود و با  پرتاب  آب به  سر و روی بچه ها، اعصاب خالو مرتضی را به هم ریخته بود.

(خالو مرتضی "شهید مرتضی سعیدی نیا" )

چند بار به او تذکر داد که دست از کار خود بردارد وگرنه بلم را واژگون می کند اما دست بردار نبود تا اینکه تهدید خود را عملی کرد و با ایستادن بر روی لبه، بلم را واژگون کرد و  همه در آب افتادند.

شهید اکرمی به احترام خالومرتضی هیچ حرفی نزد اما وقتی عصبانیت خالو فروکش کرد ؛ از اینکه در جلوی فرمانده گروهان به نوعی بی احترامی کرده ، پشیمان بود و ناراحتی عمیقی را در چهره اش می دیدم.

وقتی مانور تمام شد و به اسکله پلاژ برگشتیم ؛ جلوی همه بچه ها، خالو مرتضی رو به شهید اکرمی کرد و با قیافه ای شرم آلود گفت:« یا اجازه بده دست شما را ببوسم و یا به خاطر کاری که در حضور شما کردم باید مرا تنبیه کنی!»...

شهید اکرمی نگاهی کرد و گفت: این چه حرفی است فقط یک شوخی بود و تمام شد!...

از خالو مرتضی اصرار و از شهید اکرمی انکار ! ؛ به هیچ صورتی از تقاضای خود منصرف نمی شد و می گفت باید جلوی همه مرا تنبیه کنی تا درس عبرتی برایم باشد تا در محضر فرمانده بی احترامی نکنم...

آنروز شهید اکرمی از خجالت سرش را به زیر انداخته بود تا شاید خالو مرتضی کوتاه بیاید...

ناگهان در آن هوای سرد بهمن ماه ، خالو مرتضی به عنوان تنبیه خودش به درون آب پرید و ...

شهید محمد حسین اکرمی

«محمد حسین اکرمی» در همان عملیات بدر و « مرتضی سعیدی نیا» در پدافندی عملیات والفجر 8 آسمانی شدند...  ٭


٭ این خاطره با الهام از گفته های«حجه الاسلام حاج ناصر قمر زاده» از جانبازان و رزمندگان دوران دفاع مقدس تنظیم شده است.


موضوعات مرتبط: دفاع مقدس
[ سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]

هفته دفاع مقدس نزدیک است و دیشب از چند تن از ایثارگران دفاع مقدس دعوت کردیم و تا حدود نیمه شب مصاحبه رادیوئی با آنها داشتم. به پیشنهاد سید حبیب حبیب پور و انتخاب ایشان افراد را در کسوت های مختلف رزمندگی،جانبازی و آزاده دعوت می کنیم تا برای روزهای هفته دفاع مقدس (که البته من امسال نیستم) برنامه ضبط کنیم.

دیشب در خدمت آقایان فریدون غلامی (جانباز قطع نخاعی) و رجب چراغی (آزاده و جانباز) از بچه های خوب شهرک شهید منتظری بودیم که تا جائی که من به خاطر دارم اولین بار است که از بچه های شهرک شهید منتظری برای مصاحبه به رادیو دزفول دعوت شده است.همچنین یک ارتباط تلفتی با تهران با آقای عبدالرضا سالمی نژاد نویسنده توانمند حوزه دفاع مقدس دزفول داشتیم و در جای خود قابل توجه بود و ایشان هم فکر کنم اولین بار بود که از رادیو شهر خودش با مردم صحبت می کرد.

البته همانطور که گفتم این مصاحبه ها در ایام دفاع مقدس در برنامه های صبح و بعد از ظهر رادیو دزفول انشاءالله پخش خواهد شد.

اما نقطه اوج ماجرای دیشب مصاحبه با برادر جانباز و رزمنده هادی نادی سراجی بود که موضوع اصلی این پُست مربوط به اوست.

از آقای نادی سراجی از دوستانی مثل دست نوشته ها و سید حبیب شنیده بودم و البته گاهی هم حضوراً خدمتشان رسیده بودم اما توفیق همکلامی مفصل را تا دیشب نداشتم.

ایشان همان اول کار را برایم مشکل کرد.هر مصاحبه باید حداکثر چیزی حدود 20 دقیقه می شد که خدائیش گفتن از 4 سال مفقود الاثری (مثل آقای چراغی) در چند دقیقه کار آسانی نیست و برای مصاحبه گر هم نفسگیر خواهد بود.

بهر حال آقای نادی سراجی همان اول خیلی ساده و صمیمی گفت : اولا نمی تونم تو چند دقیقه صحبت کنم دوما دزفولی صحبت می کنم و سوماً «مخی بریم کنار اُ تُشنه ورگردونیم!».

از من اصرار و از از او هم الحاح! و صد البته بازنده نهائی من بودم و تسلیم وقار و شخصیت دوست داشتنی اش!

نشان به آن نشان که مصاحبه من با او بیش از یکساعت و 40 دقیقه طول کشید و آنقدر گفت و گفت که اعتراف می کنم سخت ترین مصاحبه دوران کاری ام را سپری کردم آنقدر که نه گرسنگی ناشی از  شام نخوردن و نه اشاره های مکرر آقای لطفی تهیه کننده و نه توصیه های سید حبیب از پشت شیشه اتاق فرمان تنوانست نگاه مرا از مهمان دور  کند!

ماجرای شهادت برادرش منوچهر ، ماجرای شهادت خواهر زاده اش حبیب رشنو ، دلیل عدم حضورش در فتح المبین و بیت المقدس و طریق القدس و... همه قصه هائی بود که فضا را از یک مصاحبه حرفه ای دور می کرد.

او از همان ابتدای جنگ وارد جبهه می شود و  در بسیاری از عملیاتها شرکت می کند اما قصه مجروحیتش در عملیات بدر شنیدنی است آنجا که تمام بدنش می سوزد و ماهها در بیمارستان تبریز و تهران بستری می شود و مادر صبورش در کنارش می ماند.

ماجرای مجروحیتش را  وبلاگ دست نوشته ها مفصل نوشته بود اما از زبان خودش رنگ دیگری داشت.

او در کربلای 4 پایش را نیز از دست می دهد اما وقتی مصاحبه را  تمام کردم حرفی را زد که انتظارش را داشتم اما از گفتن دوباره آن از سوی او واهمه داشتم : من را کنار آب بردی و تشنه برگرداندی!(البته به دزفولی)

در انتهای مصاحبه از او خواستم آرزویش را بگوید سرش را بزیر انداخت و فقط گفت: آرزویم این است کاش به جای 70 درصد ، جانباز 100 درصد می شدم!

اینکه چه گفت و من چه شنیدم بماند! گفتنش کار راحتی نیست و از من خرده نگیرید گه چرا ننوشتم؛ بعضی چیزها نوشتنی نیست فقط شنیدنی است! فقط باید از شما دعوت کنم حتماً در هفته دفاع مقدس در برنامه «بُنگ پسین» (برنامه عصر گاهی رادیو دزفول) مصاحبه آقای نادی سراجی را از دست ندهید قرار است در 6 یا 7 قسمت از 31 شهریور پخش شود.


موضوعات مرتبط: رادیو دزفول، دفاع مقدس
[ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 ] [ ] [ بنگروز ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بنده ای از بندگان خدا هستم و سعی می کنم آن بنویسم که باید بنویسم همین!
امکانات وب

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ